رضا قليخان هدايت

1887

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هزار دريا جودى نشسته در مجلس * هزار عالم فضلى نشسته در ديوان بر عطاى تو بسيار جمع دهر اندك * بر ذكاى تو دشوار حكم چرخ آسان به مكرمتها داده است سيرت تو جواز * به آرزو [ ها ] كرده است همّت تو ضمان ولوع تو به سخا ممكنست و نزديكست * كه از عيار زر و سيم بفكند ميزان ضياء ذهن تو زايد ز چشمهء خورشيد * نسيم خلق تو خيزد ز روضهء رضوان ز تو پذيرد كيوان سعادت برجيس * ز تو ستاند برجيس رتبت كيوان براعت تو خرد را همىدهد يارى * سخاوت تو امل را همىكند مهمان كمال را به دهاى تو تيز شد بازار * نياز را به عطاى تو كند شد دندان گشاده جاه تو بر زخمگاه جور كمين * كشيده برّ تو بر گرده‌گاه آز كمان نبشته صورت مهر تو بر دل اقبال * نشسته لشكر خصم تو در دم حدثان هنر نديد به ايّام تو فتور و خلل * ستم نيافت ز انصاف تو نجات و امان فلك معالى جاه ترا نكرده قياس * جهان معانى مدح ترا نديده كران هنر بناى ترا راست يافت چون اسلام * خرد هواى ترا پاك ديد چون ايمان زه گريبان طوقيست گردن آن را * كه پاى بيرون آرد ز دامن عصيان مساعى تو در شرّ و خير بست و گشاد * به تيغ صاعقه‌انگيز و كلك فتنه‌نشان به دهر تا چو تو داور كجا بود مظلوم * به ملك تا چو تو معمار كى شود ويران فرى ز پويهء آن بندىيى كه بند فلك * شود گشاده چو بيرون گذاردش ز بنان به رنگ برگ خزان گشته از خزان بهار * دونده با سه موكّل همه چو باد خزان به دوزبانى مشهور گشته بىتهمت * به سر بريدن ماخوذ گشته بىطغيان چو جهل دهر مركّب شده ز ظلمت و نور * چو دور چرخ معيّن شده به سود و زيان چنان گذارد رازى كه گويدش خاطر * كه گوش نشنودش وينت غايت كتمان به حل و عقد به ابرام و قبض در كف تو * همىطرازد و سازد مصالح كيهان در آن مجال كه تعويذ جان بود شمشير * در آن مضيق كه زندان تن شود خفتان زند ز خاك زمين بر هوا تف دوزخ * جهد ز باد هوا بر زمين دم ثعبان گران شود سر مردان به زخمهاى سبك * سبك شود دل گردان به گرزهاى گران